به حرف من گوش کن


+ حرف های ناشنیده شیخ حسین از نهضت آزادی، شریعتی و...

با آن که امام منع کرده بود برای نیمۀ شعبان آن سال جشن و سروری بر پا شود ، انجمن حجتیۀ همدان در باغ بزرگی ، جشن مفصلی به راه انداخته بود و این مسئله به خوبی از جدایی آنها از خط مشی امام حکایت می کرد . من خودم کاملا از ارتباط آنها با ساواک خبر داشتم . قضیه مربوط به یکی دو سال قبل از آن بود ، که من ده روز در همدان منبر داشتم . هم زمان انجمن حجتیه همدان ، در یکی از کاروانسراهای مهم شهر مجلس داشت . از من دعوت کردند تا یک سخنرانی در آنجا ایراد کنم . من که...

بولتن نیوز: شیخ حسین، نیازی به معرفی ندارد. او را همه می شناسند. از مرد و زن و کوچک و بزرگ. حتی آنهایی که اهل هیأت هم نیستند کم و بیش منابر او را گوش داده و شنیده اند.

بعد از سخنرانی چند وقت پیش او، رسانه های وابسته به ضد انقلاب و اپوزیسیون سعی کردند با تحریف و یا بُرش قسمتی از سخنان وی، اینطور وانمود کنند که شیخ حسین از گذشته خود برگشته است. غافل از اینکه شیخ حسین اصالت دارد و مانند بسیاری از این نان به نرخ روز خورهای سیاسی، آدمی نیست که اهل حزب باد باشد. شیخ حسین دغدغه دین دارد و انقلاب. این را گذشته و عملکرد انقلابی ش ثابت کند. اما برای آنان که شاید شیخ حسین را نمی شناسند و به خیال خودشان می خواهند از این آب گل آلود ماهی بگیرند شاید خواندن و شنیدن خاطرات وی بد نباشد. تا بفهمند که با چه کسی روبرو هستند. که شیخ حسین نه دین فروش است و نه یقینا انقلاب فروش.

در ذیل به چند خاطره شنیدنی که از کتاب خاطرات سیاسی ایشان (چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی) انتخاب شده اشاره می شود:

آشنایی با فعالیت های سیاسی

اواخر سال 1340 بود که در قم و در جوار حرم حضرت معصومه (س) ساکن شدم . پس از مدت کوتاهی ، جبهه گیری شدید مراجع عظام و علمای قم با حکومت پهلوی آغاز شد . در آن زمان مسئلۀ انجمنهای ایالتی و ولایتی مطرح بود . اولین باری که از سوی دولت علم این مسئله عنوان شد ، برای همه روشن بود که هدف اصلی ، کم سو کردن چراغ اسلام و از بین بردن فرهنگ شیعه در این مرز و بوم است . چنان چه تردیدی در این نبود که دولت به اختیار خود نیست ، بلکه همانند غلامی حلقه به گوش از اربابان خود فرمانبرداری می کند .

آن زمان من جوانی 17 ساله و در ابتدای طلبگی بودم ، لباس روحانیت هم نپوشیده بودم . همراه دیگر طلاب از بیرون شاهد اتفاقات بودیم و می شنیدیم که مراجع بزرگ با هم جلسه دارند و می خواهند بر ضد دولت اقدامی بکنند . پس از چندی ، اعلامیه ها در محکومیت دولت و نیات مغرضانۀ آن صادر شد . از طرف امام خمینی (ره) نیز اعلامیۀ شدید اللحنی صادر گردید که برای همه ، به ویژه جوانان ، بسیار شور انگیز و حرارت آفرین بود . امام در آن اعلامیه که عنوانش « جناب آقای علم » بود و دیگر هیچ الفاظ و القاب متداول  آن روز نیامده بود پس از ارشاد و اخطار فراوان فرموده بودند: « آقای علم ،اگر مسایلی که ما تذکر می دهیم حالی نمی شوی و نمی فهمی ، بلند شو بیا قم تا به تو حالی کنیم و به تو بفهمانیم .»

بعد از سرکوبی انقلاب آیت الله کاشانی و شهادت فداییان اسلام ، جور و اختناق، نظیر آن چه در زمان رضاخان بود ، سایۀ شومی بر سر مردم افکنده بود . از وحشت دژخیمان پهلوی نه در ملاء عام ، بلکه در خانۀ شخصی و پستوی آن نیز کسی جرأت نداشت از سیاست حرفی بزند . در چنین فضایی ، اعلامیۀ حضرت امام مثل توپ صدا کرد . مردم برآشفتند که چه خبر است و در مملکت اسلامی چه شده که عالمی دینی چنین بی پروا فریاد وااسلاما سر می دهد و به نخست وزیر چنین عتاب می کند و او را نفهم و بی شعور می خواند . جوانان به وجد آمده بودند . طلاب نیز که این اعلامیه ها را بر در و دیوار فیضیه می خواندند، احساس قدرت و غرور می کردند . این صحنه ها برای من بسیار جالب توجه بود .

من هر وقت درس نداشتم ، خود را به منزل امام می رساندم و در مراسم سخنرانی ایشان شرکت می کردم . آن قدر نزدیک امام می نشستم که هر از گاهی به بهانه پرسیدن مسئله ای شرعی ، با وی هم کلام می شدم . در همان روزها تقلیدم را که بقای بر میت بود تغییر داده ، به حضرت امام رجوع کردم و جزو مقلدین ایشان شدم . هر جا می رسیدم  از ایشان سخن می گفتم . نزد دوستان ، طلاب و نیز هر وقت تهران می آمدم نزد خانواده ، دوستان و آشنایان ، همه جا از او حرف می زدم . در زمانی که در قم بودم ، گاهی به بیت امام می رفتم و روبروی معظم له می نشستم . در واقع ، اضافه بر تقلید ، در اعمال عبادی ، شیفته و شیدای ایشان شده بودم .

روز به روز  درگیرها گسترده تر و اعلامیه ها فراوان تر شد . من نیز به سهم خود رد قم و تهران اعلامیه پخش می کردم ، به دست مردم می دادم ، در کوچه و خیابان می انداختم ، در جا مهری مساجد می گذاشتم یا به داخل خانه ها و اتومبیل ها پرت می کردم . در مسجد لرزاده با آقای فرقانی آشنا شدم که معلم بود . وی دسته دسته اعلامیه از من می گرفت و پخش می کرد . او دوچرخه ای داشت . روزی به من پیشنهاد کرد اگر حاضر باشی و نترسی ،می توانیم دو نفری به وسیلۀ این دوچرخه ، در سطح وسیع تری اعلامیه ها را پخش کنیم .

چندی بعد امام خمینی (ره) ، اعلامیۀ خیلی تندی برای چهلم شهدای فیضیه دادند . امام در این اعلامیه برای اولین بار نوک پیکان حمله را بر فرق شاه نشانه گرفتند : « شاه دوستی یعنی غارتگری ، شاه دوستی یعنی از بین بردن قرآن ، شاه دوستی یعنی کتک زدن شاگردان امام صادق (ع) و ...» ما این اعلامیه ها را دسته دسته بر می داشتیم و با آن دوچرخه در خیابان ها ، به خصوص خیابان انقلاب (شاهرضا ) ، میدان انقلاب (24اسفند ) و جلوی دانشگاه که خارجی ها بیشتر در آن سکونت داشتند ،پخش میکردیم . بدین ترتیب اعلامیۀ زیادی پخش کردیم . ما با جرأت تمام این کار را ادامه دادیم و بحمد الله گرفتار نشدیم .

این گونه بود که من در سنین جوانی به صحنۀ سیاسی وارد شدم . بعضی ها که بعدها حضرت امام آنها را مقدسین خشک و متحجر تعبیر نمودند . ما را نصیحت می کردند که ای آقا ، مشت با درفش نمی خواند ، مشت با سنگ خارا نمی خواند ، راهی که ایشان می رود به نتیجه نمی رسد و فرجام خوشایندی در کار نیست . شما جوان و پرجوش و پر حرارت هستید و این شور و احساسات ، عاقبت کار دستتان می دهد . ولی به لطف خداوند ، آن وسوسه ها،با آن که بسیار دلسوزانه به نظر می آمد ، در من کارگر نمی افتاد و راهم را همچنان ادامه می دادم.

 

جشن های 2500 ساله

در آن برهه از زمان ، وضع اقتصادی کشور خیلی وخیم بود . فقر و بدبختی سایۀ شومی بر سر مردم افکنده بود . عموم مردم هیچ دلخوشی از حکومت و حاکمان نداشتند چه برسد به این که بخواهند برای آنها جشن بگیرند . به عبارتی جشن و سرورهای ویژۀ شاه و درباریان بود و بس.

روحانیون مبارز که در منابر خود بر ضد شاه و دولت او سخن می گفتند ، به مسئلۀ جشن های 2500 ساله پرداختند و آن را نشانۀ  اشرافی گری و فرعون سنتی قلمداد نموده ، به شدت شاه و دربار را تخطئه می کردند .

در یکی از منابر مهمی که خطیب آن به شدت به این مسئله انتقاد کرد و من در آن حضور داشتم ، منبر مرحوم آقای فلسفی  بود ؛ یکی از برادر زاده های حضرت امام مرحوم شده بود . انقلابیون تهران تصمیم داشتند هم اعلامیه ای در روزنامه چاپ کنند و به امام تسلیت بگویند و هم مجلس ختم مهمی برگزار کنند . آقای فلسفی برای منبر دعوت شد ، این در حالی بود که یکی دو هفته به شروع جشنهای 2500 ساله مانده بود . از خطیب خواسته شد که به موضوع اشاره کرده ، علیه آن و دیگر برنامه های غلط دولت دست به افشاگری و بیدارباش عمومی بزند .

روز موعود مسجد ارک تهران خیلی زود از جمعیت پر شد ( چه بسا افراد زیادی فقط برای استماع مطالب سیاسی آقای فلسفی و آگاهی از اوضاع و احوال اجتماعی آمده بودند ). آیت الله طالقانی هم آمده بود . او به جایگاه خاص علما نرفت و در میان جمعیت نشست . من در نزدیکی او قرار داشتم . چهره اش نشان می داد که چقدر مشتاق است ببیند آقای فلسفی چگونه سخنرانی می کند و تا چه اندازه به دولت و برنامه هایش حمله می کند .

آقای فلسفی طبق معمول ، ابتدا خیلی هنرمندانه از فرهنگ و معارف اسلامی مطالب نغزی گفت و مستمعین را به وجد آورد . حکومت زورگوریان دوره های مختلف و نیز سلسلۀ هخامنشیان را مرور و از آنها انتقاد کرد .آن گاه خطاب به حاکمان  وقت چنین گفت : « حالا پروریی و بیحیایی شما به جایی رسیده است که یک زردشتی را در مقابل رسول اکرم (ص) علم می کنید ؟ معلوم است که ریگ به کفش شماست . اگر ریگ به کفش شما نبود ، این قدر کوروش کوروش نمی کردید . این قدر سلسله های پاشادهان را به رخ این ملت حقیر نمی کشیدید...»

این منبر بسیار عالی از کار درآمد ، همۀ حضار به هیجان آمده بودند ، آقای طالقانی در تائید و تشویق آقای فلسفی با صدای بلند آفرین و بارک الله می گفت ... دل انقلابیون در آن روز خیلی شاد شد . همه فکر می کردیم از آن پس منبر فلسفی را تعطیل کنند ، ولی چنین نشد .

دستگیری و بازداشت انقلابیون

در ادامۀ مبارزه بر ضد جشن های 2500 ساله ، حضرت امام در نجف اشرف سخنرانی تندی ایراد کردند . هم زمان نیز اعلامیه ای انتشار دادند . تعدادی از اعلامیه ها به دست من رسید . هر مسجدی که می رفتم ، هنگام بر داشتن مهر ، تعدادی از اعلامیه ها را  از زیر لباس درآورده ، در جا مهری می گذاشتم . روزی هم یکی از اعلامیه ها را به دانشجویی به نام آقای افجه ای دادم . از قضا او را در یک درگیری دستگیر کرده ، اعلامیه را از جیبش در می آورند و سرانجام با ضرب و شتم فراوان او می گوید اعلامیه را از فلانی گرفته ام .

روزی هنگام ظهر تازه به خانه رسیده بودم و مهمان زیادی هم داشتیم . سفره که پهن شد ، ناگهان مأموران خانه را محاصره کردند و چند نفر وارد شدند . تعداد زیادی از آن اعلامیه ها و کتاب ولایت فقیه امام روی طاقچۀ اتاق بود . هم چنین اسنادی از انقلاب ، کتاب های متنوع سیاسی ، دو عکس از نواب صفوی و از همه مهمتر 25 قطعه عکس از حضرت امام در خانه وجود داشت.

مادر خانمم فورا کتاب ولایت فقیه و اعلامیه ها را از روی طاقچه برداشت و زیر چادر گرفت و به طریقی خود را به آشپز خانه رساند . و آنها را له کرد و در منبع نفت انداخت . ما بی حرکت ایستادیم و آنها خانه را گشتند . در ابتدا به کتاب خانه رفتند و تمام کتابهای سیاسی را جمع کردند . سپس گوشه و کنار خانه ، داخل لباس ها ، رختخواب ها ، زیر فرش ها و همه جا را زیر و رو کردند . عکس ها داخل کمد بود ، اگر آنها را می یافتند کار ما تمام بود ، در آن زمان ، هیچ کجا نام و عکسی از امام به چشم نمی خورد . در بعضی رساله ها که فتاوای مختلف علما را در پاورقی داشتند ، در نقل فتوای امام ، فقط دو پرانتز خالی گذاشته بودند . حتی اجازه نبود به نشانۀ نام خمینی ، مثلا حرف « خ » نوشته شود .

خیلی نگران عکس ها بودم . واقعا قرآن معجزه می کند . آیۀ « وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ » را خواندم ، مأموران به طرف کمد رفتند و داخل آن را نیز گشتند ، ولی اصلا در قسمت مربوط به عکس ها را باز نکردند .

ما را چشم بسته به کمیتۀ مشترک بردند . لباسهایم را گرفته ، لباس زندان دادند و با لگدی محکم ، مرا به سلول انفرادی انداختند . از سر شب تا صبح ، ناله و فریاد دلخراش بچه ها به گوش می رسید و تاب و توان از من ربوده بود . خیلی برای خودم ناراحت نبودم . من در راه انقلاب به قول معروف ، پیه همه چیز را به خود مالیده بودم . برای آن بیچاره ها که زیر شکنجه ضجه می زدند ،گریه می کردم و اشک می ریختم و تا صبح لحظه ای نخوابیدم .

 

شریعتی عضو نهضت آزادی بود

در ابتدا توجه مردم و تحصیل کرده ها به حسینیه ، به دلیل وجود آقای مطهری بود . او جزو هیئت مدیرۀ حسینیه و مورد قبول همگان بود . البته اوج آوازۀ حسینیه مربوط به زمانی است که آقای شریعتی در آنجا سخنرانی می کرد .

دو نوع برخورد و مقابله با شریعتی و اشتباهاتش بر روی منابر جریان داشت ؛ یکی غیر منطقی و عبارت از نسبت وهابیت و کفر و زندقه و انکار ولایت امیرالمومنین  بود ، که بیشتر مورد توجه عوام الناس قرار می گرفت و بدون چون و چرا می پذیرفتند و موج مخالفتی بر ضد شخص شریعتی ، و نه حسینیۀ ارشاد ، به راه می انداختند. این گونه منابر و برخوردهای غیر منطقی ، در قشر تحصیل کرده و مذهبیون اهل منطق ، طرفدار نداشت . برخورد دیگر ، که عدۀ کمتری در پیش گرفته بودند ، برخورد منطقی و اصولی بود . آنها اشتباهات آقای شریعتی را خیلی مودبانه مطرح می کردند .

به هر حال این امر معضلی بود که علاج آن بسیار مشکل می نمود . اختلافات روز به روز بیشتر می شد و کشمکش بین تیپ مذهبی و شریعتی بالا می گرفت . به تدریج آقای مطهری هم که انتقادهای اصولی اش به شریعتی بی جواب مانده بود ، تهدید کرد که اگر شریعتی باشد ، من دیگر نمی آیم و عاقبت از حسینیه کنار کشید.

این حرکت آقای مطهری خیلی موج انداخت و باعث شد مذهبیون موافق با حسینیه هم مقداری موضوع مخالف بگیرند . درگیری و دعوا رو به وخامت گذاشت و به بغض و کینه مبدل گشت . شریعتی سلسله وار به روحانیت بد و ناسزا می گفت . دیگران هم به او بد می گفتند و تکذیب و تکفیرش می کردند . آقای مطهری برای دین و اندیشۀ اسلامی احساس خطر شدیدی می کرد . وی پیوسته با امام مکاتبه و بیان می کرد که خطر شریعتی به خطر شریعتیسم تبدیل شده است .

من با مشاهدۀ این اوضاع نابسامان ، تصمیم گرفتم پا درمیانی کنم ، بلکه فرجی حاصل شود . افراد حسینیه برای من احترام قایل بودند و گاهی مرا برای شرکت در جلسات دعوت می کردند . چنانکه بعدها معلوم شد ، کارگردانان حسینیه افرادی از نهضت آزادی بودند . خود آقای شریعتی هم نهضتی بود .

 دستگیری و زندانی شدن

روز بیست و یکم ماه رمضان ، من منبر فوق العاده ای رفتم و با استناد به قرآن کریم ، ده مورد از شعائر اسلامی را برشمردم  و گفتم :« هر کس به یکی از این ها حمله کند ، کافر و و اجب القتل است .ای مردم بدانید هیچ کس بیشتر از شخص شاه و دولتش به این امور حمله نکرده است ، بنابراین اینها واجب القتل اند و هرکس بتواند یکی از این ها را بکشد ، واجب است که این کار را انجام دهد . » بدین ترتیب آشکارا فتوای قتل شاه را بر روی منبر در روز بیست و یکم ماه رمضان بیان کردم .

صبح روز بعد پس از خوردن سحری تازه خوابم برده بود که متوجه شدم در می زنند . معلوم بود که در صبح به آن زودی ، برای دستگیری من آمده اند . رفتم و در را باز کردم ، دیگر نگذاشتند برگردم . گفتم که فقط اجازه بدهید لباسهایم را بردارم . خانواده ام نیز بیدار بودند و مشاهده کردند که من را می برند . چشم هایم را بستند و مرا داخل ماشین انداختند و به کمیتۀ مشترک بردند .

دو – سه روز بعد ، آقای مهندس بازرگان را نیز آوردند . در حیاط دیدم  که او را برای بازجویی می برند . حدس زدم ، به دلیل سخنرانی های مسجد قبا ، تازه او را گرفته اند .

مرا در سلول انفرادی انداختند . دیگر از اوضاع بیرون خبر نداشتم . سربازی نگهبان آن دو – سه اتاق بود ، هرچه با او حرف می زدم جرأت نمی کرد جوابی بدهد . سلول خیلی بدی بود ؛ هیچ پنجره ای برای نور یا تهویۀ هوا نداشت . اصلا مشخص نبود چه موقع از  شب یا روز است . تنها دلخوشی ام صدای اذانی بود که مسجد به گوش می رسید و نیز مهر نمازی که با زیرکی همراه آورده بودم .

خوشبختانه صبح و شب اذان مسجد پخش می شد و صدایش به طور واضح به گوش می رسید . نغمۀ « الله اکبر » و « لااله الا الله » ، در آن کنج تاریکی و تنهایی برایم مایۀ امید و دلگرمی بود . با شنیدن صدای اذان به نماز و عبادت می پرداختم و روح و جان خود را صفا می بخشیدم .

در ده روزی که در سلول انفرادی بودم ، دو برنامه در پیش گرفتم : قرائت سورۀ حمد و خواندن نماز قضا برای تمامی اقوام و آشنایان ، که تک تک آنها را به خاطر می آوردم و نیز تلاوت سوره های مختلف قرآن و نثار ثواب آن به ارواح طبیۀ انبیا و اولیای خدا .

چند روز بعد بازجویی تندی از من کردند و گفتند : « کار تو به جایی رسیده که بر روی منبر حکم قتل اعلی حضرت را صادر می کنی ؟ » من انکار کردم . فورا نوارم را گذاشتند . سکوت کردم . گفتند : « برای همین نوار ، 15 سال به زندان محکوم می شوی . اضافه بر آن چیزهای دیگری هم هست که بعدا روشن خواهد شد » و برایم خط و نشان زیادی کشیدند ، این در حالی بود که من به چیزی جز نصرت الهی و پیروزی انقلابی نمی اندیشیدم .

 

مجاهدین خلق کافر بودند

سالهای قبل از انقلاب گروهی به نام مجاهدین خلق فعالیت سیاسی و فرهنگی گسترده و داغی داشتند. در کتابهایشان که دقت می کردی ، تعالیم و معارف ناب اسلامی مشاهده نمیشد ، بلکه با افکاری دیگر در آمیخته و رنگ و بوی التقاط می داد.

جوانی از کاسبهای بازار ، با منبر من در ارتباط بود . وی به دلیل انتقادات شدیدم از دستگاه به من نزدیکتر شده بود .گویا وی با مجاهدین ارتباط قوی داشت . گاهی کتابهای آنها را برای من می آورد . او هنگامی نزد من می آمد که هوا تاریک شده بود تا اگر مأمورانی مجالس ما را زیر نظر دارند ، از چشم آنها دور بماند . کتابها از انشای خوبی برخوردار بود و آیات قرآنی فراوانی را برای تأیید مطالب در برداشت ، ولی دلچسب من نبود و احساس می کردم عقاید کمونیستی بر آیات تحمیل شده است .

مجاهدین افراد داغی بودند و فعالیت زیر زمینی و مبارزۀ مسلحانه داشتند . تعدادی هم در پوشش عبادات اسلامی و اهل نماز و روزه بودند ، با این اوصاف جوانان به راحتی جذب این گروه می شدند . همچنین مورد تأیید بعضی از بزرگان واقع می شدند . این بزرگان طی نامه هایی از حضرت امام هم خواسته بودند که مجاهدین را تأیید کنند ، اما امام سکوت کرده بودند . یکی از سران گروه نیز به نجف رفته بود و مدت یک ماه برای حضرت امام قرآن و نهج البلاغه خوانده و تفسیر کرده بود . امام همه را گوش داده و در نهایت آنان را کافر دانسته بود .

انجمن حجتیۀ با ساواک در ارتباط بود

با آن که امام منع کرده بود برای نیمۀ شعبان آن سال جشن و سروری بر پا شود ، انجمن حجتیۀ همدان در باغ بزرگی ، جشن مفصلی به راه انداخته بود و این مسئله به خوبی از جدایی آنها از خط مشی امام حکایت می کرد . من خودم کاملا از ارتباط آنها با ساواک خبر داشتم . قضیه مربوط به یکی دو سال قبل از آن بود ، که من ده روز در همدان منبر داشتم . هم زمان انجمن حجتیه همدان ، در یکی از کاروانسراهای مهم شهر مجلس داشت . از من دعوت کردند تا یک سخنرانی در آنجا ایراد کنم . من که پیرو امام و همراه انقلابیون خط امام بودم و در محاصرۀ مأموران کلانتری منبر می رفتم ، آن دعوت را نپذیرفتم . من نمی خواستم این کار من تأییدی برای آنها محسوب گردد ، چون حضور امثال ما در جلسات آنها ، پشتوانه و تأیید خوبی برای آنها بود . از طرفی شرکت نکردن من در جلسه شان ، باعث کسر شأن آنها می شد .

آیت الله مدنی ، که در آن زمان در همدان زندگی می کرد ، سئوال کرد : « چرا دعوت آنها را قبول نمی کنی ؟» عرض کردم : « من در چند شهر ، از جمله بندرعباس و تربت حیدریه ، که اینها آمده بودند جلسه برقرار کنند ، با گوش خود شنیدم که افرادشان به یکدیگر می گفتند ، اگر مسئله ای پیش آمد سریع با ساواک در میان بگذاریم و از آنها کمک بخواهیم تا مشکل ما را حل کنند .

حرف من به زودی ثابت شد . با کمال تعجب مطلع شدیم آنها به شهربانی رفته و از ما شکایت کرده اند . آنها گفته بودند که آقای انصاریان آمده تا در اینجا افکار آیت الله خمینی و باند او را اشاعه دهد .واقعا جای تعجب بود که چگونه این مدعیان دینداری و وابستگی به امام زمان (عج) ، پیش شهربانی رژیم طاغوت از ما شکایت کرده اند .

 

مسلمان شدن دو مسیحی

یکی از پا منبری های من ، که مکانیک بود، روزی به من گفت : « یکی از همسایگان محل کارم مسیحی است و برای جذب او به اسلام خیلی صحبت کرده ام . اگر اشکالی ندارد چند جلسه او را پای منبر شما بیاورم . » گفتم : « نه تنها اشکالی ندارد ، بلکه واجب است که او را بیاوری . پیامبر اکرم (ص) نیز یهودیان و مسیحیان را به مسجد دعوت و با آنها صحبت میکرد . دین ما دین منطق و دلیل است . دین فکر و اندیشه است.»

فرد مسیحی پس از چند نوبت شرکت در منابر من ، روزی گفت که می خواهم مسلمان شوم . مسایل را برایش گفتم و در جلسه ای ، که گویا در هیئت محبین الائمه و شبی از ماه رمضان بود ، به طور رسمی به دین اسلام تشرف پیدا کرد . وی در آن جلسه ، چند دقیقه ای هم برای مردم صحبت کرد .

زمانی ظهرهای ماه مبارک رمضان در مسجد امیر آباد ، سخنرانی می کردم . خانمی مسیحی چند بار همراه یکی از دوستانش به پای منبر آمده و به اسلام گرایش پیدا کرده بود . روزی پیش من آمد و گفت که به خاطر مطالب مستدلی که از قرآن و روایات شنیده ام ، می خواهم مسلمان بشوم . وی نیز به اسلام تشرف پیدا کرد .

جلسات معنوی برای اختلاف زدایی سیاسی

در اوج اختلافات اصفهان و در زمان سید مهدی هاشمی که گروه ها به مجالس و منابر حمله می کردند ، برای منبر به آن شهر دعوت شدم . هیچ یک از دوستان نظر مساعدی دربارۀ این سفر نداشتند ، ولی به هر حال من رفتم .

در بدو ورود ، از چند تن افراد بی طرف خواستم تا اوضاع را کاملا برایم توصیف و تعریف کنند . وقتی به اوضاع و احوال شهر واقف گشتم ، به این نتیجه رسیدم که بهترین راه برای جذب آن جوانان پر شور و حرارت و درگیر کشمکش های سیاسی ، طرح مسایل معنوی در سطح بالاست ؛ زیرا این موضوع همگانی است و کسی نمی تواند با آن ، جبهۀ مخالف بگیرد . فکر بکری بود و خیلی زود ثمر بخشید .

هر روزه جلسات در فضایی آرام و حال و هوایی ملکوتی برگزار شد و به مرور بر تعداد مستمعین افزوده گشت . سال بعد مجالس در مسجد سید اصفهان ، که بزرگترین مسجد شهر است ، برگزار شد . مسجد مملو از جمعیت می شد . پس از مدتها ، با تیمسار سیف اللهی ، که قبلا از مقامات اطلاعات سپاه بود و بعد به فرماندهی نیروی انتظامی ایران رسیده بود ، هم سفر شدیم . او ابراز داشت که آن جلسات در کاهش اغتشاشات سیاسی اصفهان بسیار موثر بوده و عدۀ بی شماری را از گردونۀ دسته بندی های سیاسی خارج ساخته است .

البته اگر گروها و دسته ها الهی و خطشان خط قرآن و مرامشان مرام اهل بیت (ع) باشد ، هیچ گاه با هم اختلافی پیدا نمی کنند مگر اینکه  اختلاف سلیقه به وجود آید که آن هم با محوریت قرآن و اهل بیت (ع) لطمه ای به اتحاد مردمی و همبستگی عمومی وارد نمی سازد.

حکایتی جالب

آقای مستطاب زاده ، جوانی بسیار مودب ، متدین و تحصیل کردۀ آمریکاست . وی اصفهانی است ؛ ولی اکنون در تهران زندگی می کند و سالهاست پای منبر من می آید . این جوان در آمریکا شاهد ماجرایی بوده که بسیار جالب است .

او می گوید : « ایامی که در آمریکا تحصیل می کردم با دو – سه دانشجوی مسیحی آمریکایی رفیق شده بودم . شب جمعه ای که اتفاقا با یک تعطیلی رسمی آمریکا مصادف شده بود ، با دوستان ایرانی قصد داشتیم به گردش برویم . یکی از دوستان آمریکایی گفت که من هم می آیم . ما معمولا به نوارهای شما و بخصوص دعای کمیل و منبرهای ماه مبارک رمضان گوش می دادیم . آن روز نیز نوارهای دعای کمیل را که تازه از ایران رسیده بود ، با خود برداشتیم .

در آنجا نوار را گذاشتم و حال معنوی بسیار خوبی به ما دست داد و اشک از دیدگانمان روان گشت . دانشجوی مسیحی هاج و واج ما را نگاه می کرد . بعد از تمام شدن نوار از ما خواست تا بخشهایی از آن را برایش ترجمه کنیم . مطالب پر معنی و پر جذبۀ دعای کمیل ، او را به هیجان آورد و پس از چندی شیعه شد  و جالب تر آن که دروس اسلامی را شروع کرد و چند سالی هم به قم آمد و پس از طی دوره ای به آمریکا برگشت . هم اکنون در آمریکا در لباس روحانیت به امر تبلیغ اشتغال دارد . » 

دعای کمیل در جمع منافقین

مرحوم شهید لاجوردی اصرار داشت که بر روی مناقین کارفرهنگی صورت بگیرد و در این باره از من کمک خواست . ابتدا کتابهای زیادی را برایشان فرستادم . روزی هم دعوتم کرد تا بروم برای آنها سخنرانی کنم . در آن زمان این گروهک در اوج فعالیت بودند و زندان پر از اعضای تندروی آنها بود . من معتقد بودم که علاوه بر سخنرانی ، برگزاری دعای کمیل نیز بسیار مناسب است و چه بسا اثر زیادی دارد ؛ زیرا تمام مضامین دعا کمیل ، از عمق وجود نشأت می گیرد و انسان در آن مناجات ، بسیار عاطفی با خدا حرف می زند ، از این روی می توان در لابه لای فرازهای دعا ، به طور مستقیم با وجدان افراد سخن گفت و آنها را از خواب غفلت بیدار کرد .

جلسات چندی در زندان اوین و قزل حصار کرج برگزار شد . پس از آن از آقای لاجوردی خواستم تا در مراسم تاسوعا و عاشورا و احیای ماه مبارک رمضان نیز آن افراد را به پای منبر بیاورد . آنها می آمدند و در جایگاه خاصی می نشستند . این فعالیت های فرهنگی در روح و جان آن افراد گول خورده ، اثر عمیقی برجای گذاشت . بسیاری نیز موفق به توبه و بازگشت به صراط مستقیم شدند و از زندان خلاصی یافتند .

بعدها نامه های محبت آمیز بیشماری از آن جوانان به دستم رسید . بعضی از دختران نیز که در آن گروه بودند ، موفق به توبه شدند . آنها بعدها مرا برای مراسم ازدواج خود دعوت می کردند و من صیغه عقدشان را جای می کردم و بحمدالله هر یک دنبال زندگی سالم و پر افتخاری رفتند .

حضرت علی (ع) که این دعا را برای یکی از یارانش ، کمیل ، ایراد کرد و او آن را نوشت فرمودند : « این دعا روزی را زیاد می کند ، گناه را می بخشد ، یاری خداوند را جلب می کند و انسان را از دیگران با رحمت خودش کفایت می کند و خلاصه زندگی انسان را یکسره به پروردگار متصل می کند . »

حضور در جبهه های نبرد

من در مشهد بودم که خبر حملۀ همه جانیۀ عراق را به میهن اسلامی شنیدم . داخل صحن حرم ، مردم دور هم جمع شده ، به رادیو گوش می دادند که اعلام شد : « عراق از دریا و هوا و زمین به کشور حمله کرده است . » سریع به منزل آمدم و به خانواده گفتم که اثاثیه را جمع کنید ، باید به تهران برگردیم .

اهل بیت را به تهران رساندم ، کارهایم را سرو سامان دادم و همراه حاج آقا ارسین و با ماشین او راهی جبهه شدم . مستقیما به منطقۀ آبادان و خرمشهر وارد شدیم . هدف اصلی عراق تصرف این دو شهر و جدا کردن مناطق نفت خیز از ایران بود . چند روزی از شروع جنگ نگذشته بود و آبادان 24 ساعته زیر آتش سنگین توپ خانۀ عراق بود .

ما غافلگیر شده بودیم . ارتش ، نظام و برنامه مشخصی نداشت . سپاه هم منسجم نبود و نیروهای مردمی برای جهاد ، حفظ دین و مملکت ؛ ولی ناهماهنگ و بی برنامه به جبهه آمده بودند . با این اوصاف کار ما خیلی دشوار و در هم پیچیده بود ، ولی عراق با آمادگی قبلی جنگ کلاسیکی را شروع کرده بود . وقتی وارد آبادان شدیم ، درگیری خیلی شدید بود . قسمتی از جبهه دست ارتش و قسمتی دست سپاه بود . نیروهای نامنظم مردمی نیز با عنوان فداییان اسلام و به سر پرستی مرحوم شهید سید مجتبی هاشمی ، در آبادان و خرمشهر مستقر بودند  .ما هم به این طرف و آن طرف می رفتیم و با رزمندگان صحبت کرده ، آنها را تشویق و تشجیع می کردیم . بعد از چند روزی که در آبادان به سر بردیم ، به خرمشهر آمدیم . آنجا جنگ شدیدتر بود . عراقی ها شهر را غارت کرده و نخل ها را سوزانده بودند . من و آقای ارسین زیر گلوله باران عراق  با ماشین به هر سو می رفتیم و به بچه ها دلگرمی می دادیم و آنها را به پایداری و مقاومت سفارش می کردیم . چندی بعد زمزمۀ سقوط خرمشهر به گوش می رسید  . شهر از دو طرف در محاصره بود ، مگر جادۀ خسرو آباد به آبادان . همان زمان بود که محمد حسین فهمیده خود را به زیر تانک عراقیها انداخت تا جلوی آمدن آنها را به شهر بگیرد . مردمی که در شهر بودند همه در حال فرار بودند . ما هم دیدیم دیگر جای ماندن نیست . با آقای ارسین سوار ماشین شدیم و با سرعت از جادۀ خسروآباد به طرف آبادان حرکت کردیم. جاده زیر آتش بود و دشمن در فاصلۀ 200 متری ما بود . زمانی گلوله باران چنان شدید شد که به ناچار از حرکت ایستادیم و زیر ماشین پناه گرفتیم . مرگ را جلوی چشمان خود می دیدیم . ساعت چهار بعداز ظهر مقداری وضعیت آرامتر شد و ما از بیابان و بیراهه ، وارد جادۀ اهواز شدیم و خود را به شهر رساندیم .

من با بچه های سپاه و کمیته آشنا بودم . آنها جوانانی بودند که از سال 1355 به بعد پای منبرهای من می آمدند که از شلوغ ترین منبرهای تهران بود . در ادامۀ جنگ نیز من در کنار آنها و در جبهه های جنگ بودم . یعنی به طور مستمر و هر چند وقت یک بار ، به جبهه ها سرکشی کرده ، در پایگاههای مختلف برای رزمندگان اسلام سخنرانی می کردم . در ارتباط با جهاد و مرزداری ، آیات و روایات بسیاری را دسته بندی نموده بودم و گاهی در یک شبانه روز ده بار برای گردانهای مختلف سخنرانی می کردم . من همیشه مایل بودم که به خط مقدم بروم ؛ اما اغلب ممانعت می کردند و می گفتند امام فرموده اند به چهرهایی که وجودشان خیلی لازم است ، اجازه ندهید به جلو بروند . ولی ما توجیه می کردیم که پس قاعده شامل حال ما نمی شود ؛ چرا که ما چهرۀ با ارزشی نیستیم . بدین ترتیب خود را به خط مقدم می رساندیم . به سنگرهای بچه ها سرکشی و آنها را زیارت می کردیم و به آنها دلگرمی می بخشیدیم . در شبهای تاریک با « بلد » ، به سنگرهای تک تیراندازان ، بچه های شناسایی و بیسیم چی ها سر می زدیم و مقداری با آنها می نشستیم .

حاج همت

در دوران هشت سال دفاع مقدس ، من یک پایم تهران و یک پایم جبهه بود ، بخصوص در زمان فرماندهی حاج همت ، من همیشه جبهه بودم . آشنایی ما نیز برای اولین بار در جبهه و در عملیات والفجر اتفاق افتاد. او که دبیر آموزش و پرورش شهرضا بود ، در یک اعزام شرکت کرده و به کردستان آمده و در آنجا رشادت و دلاوری زیادی از خود نشان داده بود . سران سپاه او را جذب کرده و تکلیف کرده بودند در جبهه بماند و از دین و میهن پاسداری نماید ؛ از این روی پس از اتمام دورۀ مأموریتش باز هم در جبهه می ماند و برای کلاس بزرگتری معلمی می کند ؛ دشتهای پهناور و کوهها ی سر به فلک کشیده ، کلاس درس او ، و ایمان ، اخلاق ، تقوی ، شجاعت و دلاوری موضوعات تدریس او بودند .

حاج همت سراسر زندگی خود را وقف اسلام و میهن کرد و تا جان در بدن داشت از این مرز و بوم دفاع کرد . او با نیروهای بسیجی طوری برخورد کرده بود که همه به او عشق می ورزیدند . حاج همت زندگی ساده و به دور از تجملات داشت . زمانی که خانواده اش را به اهواز آورده بود ، گاهی با هم به خانه شان می رفتیم ، ناهاری می خوردیم و دوباره به جبهه بر می گشتیم  . او خیلی فعال ، زرنگ و اهل توسل و مناجات بود . ایامی که فرماندهی لشکر « محمد رسول الله » را برعهده داشت ، به نحو احسن از پس کارها برمی آمد  هرجا که نبرد سخت می شد ، حاج همت ، از پشت بی سیم حرکت می کرد و خود به وسط میدان می رفت . وی که با نیروی اندکی جزیرۀ مجنون را نگاه می داشت ، در همان مکان با گلولۀ توپی سرش را از بدن جدا شد . جنازه اش را به تهران منتقل کردند ، من با جنازۀ او به شهرضا رفتم و در  نماز و خاک سپاری اش شرکت کردم .

خواندن دعای کمیل در حال ایستاده

یک بار دیگر نیز برای عملیات گسترده ای دست به اعزام عمومی زده بودند . حضرت امام به این اعزام عنایت خاصی داشتند . مجلسی در مدرسۀ شهید مطهری برپا شد و نیروهای رزمنده و بسیجیان گرد هم آمدند . مسجد مملو از جمعیت بود ، خیابانهای اطراف هم بسیار شلوغ بود . همه جا بلندگو نصب کرده بودند . ما مراسم دعای کمیل را شروع کردیم . به نصف دعا که رسیدم ، ناگهان از جای خود برخاستم و رو به رزمندگان اسلام  و در حالت ایستاده ، دعا را ادامه دادم و خطاب به آنان گفتم : « شما جوانان پاک باخته ، جان خود را کف دست نهاده ، می خواهید آن را با خدا معامله کنید . شما بسیار دوست و عزیز خداوندید و مسلما این مجلس ملکوتی مورد توجه پروردگار است و فرشتگان در رفت و آمد هستند . لحظه ای برایم گران آمد پشت به شما و در حال نشسته باشم...».

دعا را ایستاده و در کمال شور و حال به پایان رساندم . مجلس بسیار عجیبی شده بود ، عده ای بی حال بر زمین می افتادند . فردا خبردار شدم که تعداد افراد آماده اعزام به جبهه ، خیلی زیادتر از حد لزوم است و می خواستند بقیه را ثبت نام نکنند .

گردانهای شهادت

در سراسر جبهه ، عراقی ها در مقابل خطوط دفاعی خود مین گذاری می کردند و به علاوه دور تا دور مقرهای خود سیم خاردار می کشیدند و بشکه های انفجاری قرار می دادند . در شروع عملیات ، گاهی لازم می شد که بی معطلی ، عده ای جلو بروند و راه را باز کنند . در بدو امر نیز اعلام می شد که برای چنین کاری چند نفر لازم داریم و تأکید می شد که احتمال زنده ماندن هم بسیار کم است . گاهی اوقات که من حضور داشتم ، از من می خواستند که من این مطلب را اعلام کنم . من نیز ضمن بیان عظمت و اهمیت جهاد در راه خدا و اجر و پاداش شهادت ، آن را اعلام می کردم . بدین ترتیب فورا عدۀ زیادی پیش قدم می شدند که خیلی بیشتر از حد لزوم بود . موقعی که اسم نویسی تمام  میشد ، بسیاری از حسرت این که چرا این موقعیت نصیب آنها نشده ، گریه و زاری می کردند .

بچه ها همه از دنیا بریده غرق معنویات و متوجه عالم دیگر شده بودند و اصلا به دنیا و چیزیهای دنیایی فکر نمی کردند . همه پاک، بی آلایش ، خالص و مخلص بودند . یکی از زیبایی های جبهه ، نیمه شبهای آنجا بود . آن بسیجیان عاشق ، باشور و شعف وصف ناپذیر در آن بیابانها ، هر یک در گوشه ای با خود خلوت کرده ، با معبود خویش راز و نیاز می کردند و از شدت عشق و ایمان اشک می ریختند . همه جا نماز و گریه و مناجات بود ، گویا آنجا سرای محشر و عرفات بود . خدا شاهد است گاهی اوقات که من در آن بیابانها و در سنگرهای بچه ها سخنرانی می کردم ، صحرای کربلا و شب عاشورای حسینی برایم نمودار میشد . عشق و علاقۀ آن بچه های معصوم ، با آن چهرهای پاک و نورانی به امام عزیز و بیقراری شان برای جانفشانی در راه اسلام ، درست همان بود که در خاطر هر مسلمانی واقعۀ کربلا نقش زده بود .

بعضی از آن گلهای ناز ، در نشست و برخاستها ، یا سخنرانیها ، خود را به من نزدیک می کردند و می گفتند ما باید کنار حاج آقا بنشینیم ، چرا که ما فردا شهید می شویم . فردای آن روز فرا می رسید و با کمال شگفتی می دیدیم که آن گلها پرپر می شوند و مرغ جانشان از آن قفس کوچک به اوج آسمان نیلگون پر می کشد .

شهید گرکانی ، یک بسیجی بود . او قبل از انقلاب در پخش اعلامیه ها به من کمک می کرد . روزی برایم نوشت که تا40 روز دیگر شهید می شوم ؛ زیرا دو – سه بار حضرت سید الشهدا (ع) را در خواب دیده ام و ایشان چنین مژده ای را به من داده است آن بسیجی ، همان طور که گفته  بود، 40 روز بعد شهید شد .

گاهی اوقات رزمنده ای نزد من می آمد و می گفت ، حاج آقا امروز رأس سال خمسی من است . جالب آن که مثلا 20 تومان پول می داد و می گفت ، من امروز در پایان سال خمسی ام ، فقط صد تومان پول اضافه آورده ام . من یادداشت می کردم و بعد به نام خودشان ، با مهر حضرت امام رسید می گرفتم .

برخی از همین بچه ها از خانواده های غیر مذهبی بودند . یکی از آنها که با من آشنایی داشت ، شهید شد . بعدها شنیدم که واقعۀ شهادت او بر خانواده اش تأثیر فراوانی گذاشته ، خواهر و مادرش محجب و متدین شده اند .

 

ماجرای شام در خانه کُردهای خونگرم

این بار پیغام از شمالی ترین منطقۀ جبهه ، یعنی اطراف حلبچه بود . اوضاع آنجا بسیار شلوغ شده بود. ما را طلبیدند تا روحیۀ بچه ها را تقویت کنم . من به اتفاق چند تن از دوستان به سمت غرب حرکت کردیم . دوستان عبارت بودند از : از آقای حاج سید علی آقای لاجوردی که فرش فروش و اهل قم است ، مرحوم حاج محمد مقدم ، حاج علی حاج باقری و آقای حاج میرزا حبیب الله امین الواعظین که اهل کرج و از اولیاء الله است . وی گاهی با من به جبهه آمده ، با آن که پیرمرد بود تا صف مقدم جلو می آمد . من از او امید شفاعت دارم .

مقدار زیادی پول ، که از مردم و هیئت ها جمع آوری کرده بودیم و یک ساک پر شده بود ، همراه داشتیم . من معمولا با خود پول می بردم تا اگر نیاز ضروری هست برطرف سازیم ؛ پولها زیر نظر فرمانده لشکر و برای خرید رزق و مایحتاج دیگر به مصرف می رسید .

با آن دوستان شب را در همدان ماندیم ، هوا خیلی سرد بود . سپس به سنندج رفتیم و یک روز آنجا ماندیم و برای مردم سخنرانی کردیم . از آنجا به شهری دیگر و بعد از آن به سقز رفتیم . برادر حاج همت ، فرمانده سپاه آنجا بود . سه شب در آنجا ماندیم و برای رزمندگان سخنرانی کردیم که بسیار موثر واقع شد . سپس به بانه رفتیم تا از آنجا راهی حلبچه شویم .

جاده ها خیلی نا امن بود و ما زیر چتر امنیتی نیروهای کنترل جاده ، ساعت چهار بعد از ظهر به بانه رسیدیم . نم نم باران می آمد . با دوستان در شهر بانه مقداری قدم زدیم . آنها گفتند : « حاج آقا این جا برای ما خیلی دلگیر است ، بیا برگردیم . » گفتم : « آمده ایم که به حلبچه برویم . تازه جاده ها خیلی نا امن است چگونه می توانیم در شب تاریک برگردیم . صبر کنید و تلخی این دلگیری را تحمل کنید ، چه بسا در ورای بسیاری از تلخی ها شیرینی وجود دارد ... امشب را هم می مانیم ، اگر نخواستید فردا برمی گردیم . »

به سپاه رفتیم و خودمان را معرفی کردیم . نیروهای آنجا از آذربایجان بودند و ما را نمی شناختند و اتفاقا خیلی هم سرد برخورد کردند . هنگام نماز جماعت ، روحانی سپاه  مرا شناخت و از من خواست که بعد از نماز سخنرانی کنم . یک ساعتی برایشان سخنرانی کردم . در بین نیروها چند تن از سپاهیان آشنای تهرانی هم حضور داشتند . بعد از نماز با هم سر سفرۀ شام نشستیم . حاجی بخشی هم که از حلبچه می آمد ، دوربین در دست ، از راه رسید و کنار ما نشست .

در این اثنا شخصی آمد و گفت : « حاج آقا ، جوانی به نام لطفی که اهل تسنن است آمده و می خواهد شما را ببیند . » هرچه فکر کردم سابقه ای از او در ذهنم نیافتم .گفتم ، بگو بیاید . دیدم جوانی 25-26 ساله است و کمی هم می لنگد . کنارم نشست و بعد از احوال پرسی مختصری گفت : « حاج آقا اگر باران نیامده بود از خانه تا اینجا سینه خیز خدمتتان می رسیدم ، ملاقات با شما تا این اندازه برایم مهم با ارزش است . » این سخن حالم را منقلب ساخت ؛ که چگونه خداوند بزرگ با آن که پروندۀ خوبی نزدش ندارم این گونه چهرۀ مرا در بین مردم محبوب و عزیز کرده است . گفت : « ما 14 نفر هستیم ، آنها را به خانه دعوت کرده ام و همگی حضور شما را در جمع خود طلب می کنیم . »

سر سفرۀ شام بودیم و هنوز لقمه ای بیش نخورده بودم ، با شنیدن این حرف ها از اشتها افتادم و نتوانستم لقمه ای دیگر بخورم . به دوستان گفتم : « من با این آقا می روم .» بچه های سپاه گفتند : « حاج آقا اینجا کردستان است و اوضاع خیلی بحرانی و خطرناک است ، شما با چه جرأتی می خواهید به خانۀ یک ناشناس بروید ؟ اگر حتما می خواهید بروید ما با شما بیاییم . » گفتم : « نه » ، اما سرانجام یک نفر از آنها گفت که من حتما باید با شما بیاییم . بلند شد و خود را مسلح کرد . حاج بخشی هم حرکت کرد . هم سفرانم نیز همراهی کردند . آن جوان خوشحال شد و با هم به خانه شان رفتیم .

پس از دقایقی ، دوستان او نیز وارد شدند . جمعا 14 نفر بودند . آنها گفتند که توسط یکی از دوستانشان که شهید شده ، به مذهب تشیع درآمده اند . می گفتند که آن شهید هم با شنیدن نوارهایی از دهۀ محرم و ماه رمضان شما شیعه شده بود . وصیت نامۀ او را که خون آلوده و حاوی مطالب پر معنایی از حضرت سید الشهداء بود ، قاب گرفته بودند .

همه از این ساعتی در کنار ما هستند ، خوشحال و مسرور بودند . آنها گفتند که والدینشان از این مسایل خبر ندارند . آقای لطفی اسم خود را حسین گذاشته بود . در آنجا فرصت را غنیمت شمرده ، بخشی از دعای کمیل را خواندیم و توسلی به حضرت علی (ع) پیدا کردیم . مجلس بسیار خوبی شد . یک ساعت در آن فضای معنوی دعا خواندیم و گریه کردیم که دست کمی از شب بیست و یکم ماه رمضان نداشت .

 

هرکس در مقابل انقلاب بایستد...

من این انقلاب را بعد از انقلاب انبیاء الله و ائمۀ هدی گران ترین و پر بار ترین انقلاب می دانم . از ابتدا هر کس به این انقلاب خیانت کرد، سزای عمل خود را در همین دنیا دید و از این به بعد نیز چنین خواهد بود، زیرا این انقلاب از آغاز فقط برای خدا بوده و رهبر وارسته و الهی اش با نیتی خالص کار کرده است ، به علاوه هزاران تن از جوانان پاک، جان خود را بر سر پیروزی انقلاب گذاشته اند. بنابراین هرکس در مقابل انقلاب بایستد ، در نهایت از طرف خداوند عالم محکوم به شکست خواهد بود.

نویسنده:م.ا.ن

تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک